ذبيح الله صفا

618

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

و گر مراد تو اينست ، بىمرادىِ من * تفاوتى نكند چون مراد يار منست * * امروز در فراق تو ديگر بشام شد * اى ديده پاس‌دار كه خفتن حرام شد بيش احتمال سنگ جفا خوردنم نماند * كز رقّت اندرون ضعيفم چو جام شد افسوسِ خلق مىشنوم در قفاى خويش * كاين پخته بين كه در سَرِ سوداى خام شد تنها نه من بدانهء خالت مقيّدم * اين دانه هركه ديد گرفتار دام شد گفتم يكى بگوشهء چشمت نظر كنم * چشمم درو بماند و زيادت مقام شد اى دل نگفتمت كه عنان نظر بتاب * اكنونت افگند كه ز دستت لگام شد نامم بعاشقى شد و گويند توبه كن * توبت كنون چه فايده دارد كه نام شد از من بعشقِ روى تو مىزايد اين سخن * طوطى شكر شكست كه شيرين كلام شد ابناى روزگار غلامان بزر خرند * سعدى ترا بطوع و ارادت غلام شد آن مدّعى كه دست ندادى ببند كس * اين بار در كمند تو افتاد و رام شد شرح غمت به وصف نخواهد شدن تمام * جهدم به آخر آمد و دفتر تمام شد * * ما درين شهر غريبيم و درين ملك فقير * بكمند تو گرفتار و بدام تو اسير دَرِ آفاق گشادست و ليكن بستست * از سر زلف تو بر پاى دل ما زنجير من نظر باز گرفتن نتوانم همه عمر * از من اى خسرو خوبان نو نظر باز مگير گرچه در خيل تو بسيار به از ما باشد * ما ترا در همه عالم نشناسيم نظير در دلم بود كه جان بر تو فشانم روزى * باز در خاطرم آمد كه متاعيست حقير اين حديث از سر درديست كه من مىگويم * تا بر آتش ننهى بوى نيايد ز عبير گر بگويم كه مرا حال پريشانى نيست * رنگ رخسار خبر مىدهد از سرّ ضمير عشق پيرانه‌سر از من عجبت مىآيد * چه جوانى تو كه از دست ببردى دل پير من ازين هر دو كمانخانهء ابروى تو چشم * برنگيرم و گرم چشم بدوزند بتير